(ای پرستوی خوبی! ای پرستوی سفر کردۀ من، کی می دونه جز من و تو، تویِ این دنیایِ تاریک و سرد، شقایق مردنی نیست، شقایق رفتنی نیست.) چه کسی می داند، پشت این زخم نهان، یک سبد عشق نهان کرده دلم، بغض دارد سخنم، از دروغی که نگاهت هر روز، با کمی خنده نثارم می کرد. چه کسی می داند، گاه یک غزل از عمر قلم می کاهد، شاعری در پس یک بیت غزل می میرد، باغچه می شود مدفن یک جوجه کبوتر، که کمی پیش، گربه ای بال و پرش را بوئید. چه کسی می داند، حال فوّ اره درآن لحظه که از اوج فرو می آید، چه غم انگیز و دلش طوفانی است. چه کسی می داند، ساده بودن، مثل باران، تا ابد زیبایی است.
چه کسی می داند؟؟؟ حال آن کس که پرو بالش سوخت. . . !
مدینه را چه می شود که دیگر طاقت عطر یاس ندارد. چه می رود بر اهل زمین، که چشم هایشان یارای دیدن طلعت منوّری که از نسل رسول خوبیهاست را ندارد.
چه می رود بر اهل زمین!
امشب، خداوند اراده فرمود، تا سفیر مهربانیش، به تاوان نا اهلی اهل مدینه و بی وفائیشان به عهدی که در غدیر خم بسته بودند با خدا، رجعت آسمانیش را آغاز کند، و چه بد مردمانی می شوند، آن هنگام که دیگر جانهایشان هنگام شنیدن مناجات فاطمه، سنگین و رخوت آلود تاب نیاورده، از او می خواهند یا شب به دعا برخیزد یا روز را برگزیند!
. . . گاهی دنیا تمام زشتیهایش را نشان می دهد و آن زمان دنیا پرستانی که حریصانه به آن چنگ زده اند، دین را زیر بار بی دینیشان له می کنند و آنچنان درهّ های سقوط را طی می کنند، که شعله می افروزند، کنار درب خانه ای که پنجره ای است به سوی ماسوا و نمی دانند که خداوند چگونه عذابشان خواهد کرد.
دست هایت را باز کن ، بگذار ستاره بکارم میان آن. سپیده که سر بزند، دیگر این مهتاب تا ابد خسوف خواهد کرد. آخرین جرعه از عطر شب بو ها را سر بکش، میان دشت های وسیع نرگس با من قدم بزن، بگذار عاشقانه ترین سلام سهم من باشد، و شیرین ترین بدرود سهم تو. . . بیا همین یک بار، حرفهای زلال بزنیم، اعجاز کن میان این همه اندوه .
قصد قربت می کند ربنای شور انگیز دلم، تا میان سرزمین آفتاب، که امام رئوف، آیینه دار مهربانی خداست، دعای چشم هایم اجابت شود، و اکسیر مرهم بی پایاینش، زخم روزهای رفته را التیام بخشد. می خواهد باران ببارد، آسمان دلش گرفته است، می خواهم دست هایم را میان پنجره هایی که باز می شوند به سمت بهشت، گره کنم، تا میان آن همه سوز که از آن همه دل بلند می شود، سردی آهم بلوای تازه ای به پا کند، تا پشت دیوارهای زمخت و سر به فلک کشیدۀ درد، باغچه ای بسازم، که آفتابگردانش قد می کشد، اوج می گیرد، میان شهامت آفتاب، وقتی که می تابد، سخاوت ابرها، وقتی که می بارند، و حقیقت رنج، وقتی که از خاک دل می کند. چقدر اینجا به آسمان نزدیکم. بوی عطر خاک باران خورده می آید.
دستش را محکم گرفت، دلش ریخت، حس کرد چیزی روی سرش آوار شد، باور نمی کرد، متحیر نگاهش کرد.
- فقط یک ساعت.
- نمی شه! باید بریم وقت تنگِ.
- آخه من . . .
جمله اش را هنوز نبسته بود، که نشانش دادند، جامش لبریز شد. تا آمد خداحافظی کند، دید، چشم هایش را هم بسته اند، غصه اش گرفت. . .
با خودش فکر کرد، چرا اینقدر زود؟! دلش سوخت، دلش تنگ شد، برای همۀ لحظه هایی که می توانست خوب باشد و بد شده بود. دلش لک زد برای اینکه یک بار دیگر به آنهایی که دوستشان دارد، بگوید دوست داشتنش را . . .یادش آمد که چقدر دل شکسته بود! چه پنجره هایی که باز شده بود، به سویش برای اینکه آسمان را نشانش دهند، و او آنها را بسته بود. یاد روزی افتاد که تازه آمده بود، فکر می کرد، وقت بسیار است، اما تازه فهمیده بود که روزها می گذرد، بی آنکه گاه برای جبران آنچه می کنیم، حتی لحظه ای فرصتمان دهند .
اما، یاد روزهای قشنگ روی زمین بودنش هم افتاد، غروب هایی که زیر رگبار باران تا امام زاده می دوید، که شمع های نذریش را روشن کند. یاد صبحهایی که با اشتیاق به خورشید سلام می کرد، سجاده اش را می بست، نفسی عمیق می کشید. پائیزها وقتی برگها می شدند لباس زمین دلش می گرفت، از جدا شدن از عهد شکستن بدش می آمد، دلش می سوخت برای برگها که روزی نفس هدیه داده بودند، به اهل زمین و حالا آنها بی تفاوت روی قلبشان پا می گذاشتند، می شکستنشان و نمی شنیدند صدای هق هقشان را. یاد بهار ها وقتی که شاخه ها سبد های پر شکوفه می شدند، زیر نم نم باران کنار حوض آبی کوچکشان سر به سر ماهی های قرمز سفرۀ هفت سین می گذاشت، با خودش گفت:کاش یک بار دعایم وقتی که می خواندم یا مقلب الاقلوب و الابصار . . .اجابت می شد.
پنجره را باز کن، به چشم هایم نگاه کن،خودت را ببین، از دریچۀ چشم های من، من آئینه می شوم، در برابر تو، تا ببینی هر چه چشم هایم را رخصت دیدن داده ام، همه زیبا بود و من شیفتۀ همان ها شدم. قرآن را بالا بیاور. . .
به چشم هایم نگاه کن، وقتی که اشک هایم را هدیه می دهم به تو در زلالی اش بارها وضو گرفته ام، نماز خوانده ام، دعا کرده ام، برای یا کریم های دلت، برای پرستوهای دلم.
از زیر قرآن می گذرم، آب را میان همان کاسه های سفالی آبی رنگ بریز،روی آب گل های پرپر شده. حالا دیگر وقت رفتن است، چیزهای با ارزشی که به سختی یافتمشان را در کوله بارم می گذارم .این می شود، سوغات این سفر، یادگاری هایی برای همیشه . . .
نمی دانم، چرا هر چه می نویسم، آن چیزی نمی شود که می خواهم .شاید برای بار دیگر قلم را ذبح کنم، در سراچۀ کلمات تا جمله ها ببارد از درد ناکی آوایش. . .
چرا تلخ ! شیرین، وقتی که تو می خندی .
بیا.
حالا ببین من صبورم یا او؟
بیا حالا که باید باشی، رفته ای، همیشه هر وقت که باید نبودی و طعم تنهایی چاشنی قدم هایم بود.
پنجره ها را باختم در قمار!
و می بینم که من صبورم نه او!
بیا حالا که باید ببینی چشم هایت را بسته ای ؟
طرح تابلوی عشقم، یک آبی بی انتها بود. نه خطی نه نقش دیگری .
حالا می بینم که بازی رنگ ها را بلد نبودم، بیا، حالا که باید سادگیم را ببینی، غرق رنگین کمان شده ای؟
باز رنگ ها چشم هایت را دزدیده اند!
اینجا فریبم داده اند، عاشقانه ترین حرفها، و من . . . !
نه !
دروغ گفتم !
فریب نخورده ام.
بیا حالا که باید صدایم کنی سکوت کرده ای ؟
باران، همان شعر مکرری است که خواندنش را یادم دادی .
راستی وقتی که شعر خواندم، رفته بودی؟
من مسافرم!
برایم آب و قرآن بیاور. دلم دارد می ترکد. شعرهایم را نگه دار.
باید این بار آسمان، رقص پروازم را تماشا کند.
آسمان ، خورشید صبح دیگری را به بالا کشید . طلیعه ای که گویی در قلب خود حادثه ای عظیم را به سوغات آورده بود .
کعبه هنوز طواف آخرین محمد به پایان نرسیده، دلتنگ شده بود .
کاروان حاجیان در راه برگشت به چشمۀ خم رسید، تا گرد بیابان از چهره بشوید. جبرائیل قدم در خلوت رسول خدا گذاشت . خدا فرمان داده بود، تا ریشه های ترد نبوّت در خاک ولایت دوانده شود، تا نهال دین استوار بماند . دستهای آخرین رسول آسمانی در دستهای عدالت گره شد و شعاع این پیوند آسمانی تا آسمان هفتم قد کشید . سرود عشق بر بالای مناره های توحید خوانده شد، و اذان نماز با نام علی به تکامل رسید . خداوند راه گمشدۀ بهشت را نمایان کرد ، و عطش در بی کران کوثر به زوال رسید . نخل های بلند عشق در قلب های آنان که علی را به واسطۀ غدیر شناختند نخلستانهای جاودانه ای شد، تا آن واقعۀ عظیم را تا همیشه تاریخ روایت کنند.
دیگر با تک ستاره اش میان آن همه ابر،شب چراغان نمی شود ، باید افول ناگزیرش را به تماشا بنشیند،تا در دردناکی سقوطش، پائیزان دیگری را نقاشی کند .
رو به رویش شمع کوچکی سو سو می زد ، و او با آهی که تمام سلولهایش را طی کرده بود، تنهای تنها، جشن گرفت خاطره های دیروزش را!
تمام پنجره ها را شکست ،تا دیوارها را باور کند . وقتی که عشقش به تکامل رسید.
کاش یادش داده بودند به آدمها مثل عابرانی که تنها یک نگاه مهمان یکدیگرند، نگاه کند.
آسمان در تیرگی شب مدفون می شد، سکوت در میان همهمۀ آدمها سرک می کشید ، سجادۀ دلتنگی را گشود ، چادر نماز سپیدش را به سر کرد ، می خواست تمام مناجاتش بوی یاس و اقاقی بگیرد .
دلش معجزه می خواست ، تا شفا بگیرد، بغض گره خورده ای که راه گلویش را سد کرده بود
برایت گل آوردم !
جای حرفهای تکراری تو، که بارها برایم گفته ای !
برایت گل آوردم، تا بدانی نیلوفرِ نگاهم، وقتی دیوار نگاهت را بالا می رفت ، می دانست روزی که دیوار تمام می شود، او نیز لاجرم سرنگون خواهد شد .
برایت گل آوردم !
تا سهمم از هیچستان حرفهایت، لبخند سردی شود، که با آن سیر بخندم.
برایت گل آوردم، تا شادمانه پلها را بشکنیم و دیگر درهّ ها را به تمسخر مگیریم.
برایت گل آوردم، به نشانه یِ عشق، تا پرپرش کنیم .
برایت گل آوردم !
روزهاست به دیوار بلندی که ساخته ای تکیه داده ام . پنجره ای نیست ، تا گلدان شمعدانیم را کنارش بگذارم.
برایت گل آوردم ، وقتی که دستانم، شعرهایم را دور می ریخت .
برایت گل آوردم تا سکوتم را نشنیده بگیری ، و به داشته هایت! برسی .
برایت گل آوردم.

می خواستم بنویسم اما قلم قافیه را برگزید. . .
حق با تو بود٬ دست دلم را خدا گرفت
دردم به اوج رسید و مرا از شما گرفت
خوش حالم از نبودن من با تو تا ابد
زخمی نشست بر قلمم تا نوا گرفت
مرهم نه سهم کوچۀ دلواپسی ماست
پیدا شد آفتاب و غروبم شفا گرفت
آخر شدی غبار و ز آئینه شستمت
بیراهه بود عشقم و از من بها گرفت
روزی که بی گناه چو حلاج می شدم
آتش شکست در نفسم ٬ تا دعا گرفت
زنجیر التیام پراز تیشۀ تو نیست
زخمی که بوی دست خدا و سما گرفت
گاهی دلت به کسی انس می گیرد .نگاهی اگر نه خیلی گرم آرامت می کند .دستی حتی از دور نوازشت می کند .کسی حتی دروغ هایش به خنده ات می اندازد و صداقتش به تحسینت می کشاند .گاهی کسی از فرسنگ ها فاصله به تو نزدیک می شود و حس می کنی سالهاست که با تو آشناست.گاه در یک سلام جذبه ایست می کشدت و غرقت می کند . گاه تلألو یک سادگی ساحت قلبت را تسخیر می کند و زلال بودنی تا ابد در خاطرت می ماند .
دلت تنگ می شود و نگاهت تر. باران می گیرد و تو چتر بغضت را می گشایی تا خیس ِ خیس شوی وکسی نمی داند دردت را.حتی هم او که دیروزها آشنای آشنا بود.وقت رفتن زمستان نگاهش تا ابد در خاطرت ماند و دلت شکست وقتی که حتی دستی برایت تکان نداد. . .!
گاهی رنج ِ رفتنی بزرگت می کند ، زخم کسی شاعرت و سردی ِ نگاهی مأیوست.سلامی از پس ِ سالها آشنائی تلنگری می شود برای چشم هایت.
گاهی حرف هایت را جمله می کنی ولی نمی دانی چرا وقت گفتن فراموش می کنی و چقدر زود دیر می شود . و حرف هایت نگفته می ماند . . .!
اسماعیل حیاتت را قربانی کن .
در منای زندگی، آنجا که ریسمان بلا دستهای توکلّت را می بندد و ظلمات تردید پیمودن راه را مشکل می سازد .آنجا که در دایرۀ امکان در لا مکانی از تصورت باید بال و پر دهی تا به حقیقت پرواز راهت دهند .باید تن در آتش بسوزانی تا همنشین ابراهیمت کنند و دل به عطر پیرهنی که بینایت.
باید در کویر ذره ذره سراب را بنوشی تا سیرابت کنند و در بلای عظیم گنجینه دار صبر شوی تا ایّوبت .
اسماعیل حیاتت را قربانی کن ،تا در سوختن ققنوس دلت دوباره به حیات رَسی و شاید این آخرین سوختنت باشد. شاید!