آسمانش را شنیده ام که پر ستاره است و در درون و بیرون یک رنگ و بی ریا آنچه دارد یکی است .
کهکشانی است که از عمق سختی ها می گذرد و خورشیدِ شکوه بر تارک سوزانش جلوه گری می کند .
در سینه سوخته اش شراره های رنج قد می کشد و در بی نیازی محض، کودکانش بزرگ می شوند.
لبریز حس حیات، تشنه کامی روح را برای جرعه ای سکوت پاسخ می دهد و در آرامش بی انتهایش بال می دهد پرنده ی خیال را ..
آشیانه ایست تا نهایت هست ،تا در کشاکش شگفتیها یش عمق دهد اندیشه های ناب را ،ساکنانش را دیده ام ،ریشه دوانده اند در عالم پر شگفت راز و سیراب سخاوت قله نشین بیداری اند ...

کویر را میگویم؛ می شناسیش؟
باید جوانه می زد؟ اما چطور؟
چطور فراموش کند زخمِ پاییز را؟
در هراس و پر تشویش می اندیشید به تلخی پاییز،نمی خواست دیگر برگها را تجربه کند ترجیح می داد خشک بماند و بی بار، نمی خواست دیگر هم آغوشِِِِِِِ آفتاب سایه ای بسازد تا اندوهناکیِ دل کندن را بر شاخه های خشکش تحمل نماید.
می توانست از یاد ببرد پاییز را؟!
تلخی اش را ؟!
خشونتش را؟!
نمی
بی رحمیش را ؟!
نمی توانست.
تردید ریشه هایش را منقبض کرده بود ،حیات را پس می زد، خورشید را انکار می کرد ،روئیدن برایش جاذبه ای نداشت، خدایا . . .
بغض آسمان گویی تمام ذراتش را مرتعش کرده بود، خاک غمگین نگاهش کرد، مقاومت سودی نداشت!
باز تاریخ می خواست که تکرار شود. . .
لاجرم دوباره جوانه زد... !