تبليغاتX
شکیب
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست×گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

سرش را بر گرداند ، نگاهی به عقب انداخت ، پرسش بی پاسخی هنوز مانده بود گوشۀ دلش . . .صراحتش را پاسخی نداده بودند و تنها سکوت جواب آن همه کلمه ای بود که صادقانه جمله کرده بود.

باور کرد خودش را . . .

انعکاس ِ تمام روزهای سرد دیروزش آرامش ژرفی بود که غرقش کرده بود . آسمان دنیایش خالی از ابرهای بغض ستاره بارانِ صبوریش طلیعه داره شروعی بود که روزها برایش رنج دیده بود .

 برهوت چشم ها را پشت سر گذاشت . الماس دلش در مصاف این همه زخم درخشان تر شده بود .

می دانست از معبری که گذشت تمام ترس، تمام عشق ،تمام شک ، تمام یقین ، تمام دروغ ، تمام صداقت را تجربه کرده بود.

ملتهب از اتفاق درون، در سرزمین عقل که همیشه از او زخم زبانش را شنیده بود! رها شد . آنچه از نور آباد ِعشق آورده بود ،تاریکی حزن آورش را روشنا بخشید و در وارونگی دنیای عقل با عشق، اراده کرد تجلّیِ عقل را . سر در بغل تمام شب را تا سپیدۀ حقیقت در آغوش خاطراتش طعم معراج دیگری را چشید . . .

درد سبز بریدن برایش محال را ممکن کرد و بر مشیـّتی که تجسّم مهربانیِ پرورگارش بود سر تسلیم نهاد و با خودش برد تمام نگفته هایی

که کسی نخواست بشنود یا توان ِ شنیدنش را نداشت. . .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 23:52  توسط شیما   | 

پروانه ها قرنهاست تاوان ِ عشق صریحشان را بالهای ِ بی پروائیشان پس می دهد.قرنهاست که بانگ لاهوتی ِ حلاج بردارِ بی عدالتی عشق آفاق را می دَرد. هر غروب آسمان در فراق ِ خورشید خون می گرید و اگر خوب گوش کنی صوت تیشۀ فرهاد کوه قلبهای سنگی را می شکافد، مجنون حیرانِ اجابت دعایش پردۀکعبه را در دست می فشارد و صادقانه می گرید. هنوز در مُحاق چاهِ روزگار چشم های بیژن جرعه جرعه صبر منیژه را می نوشد و او منتظر ایستاده تا ریسمانی که قلبشان را پیوند داده است دستهای بی قراریشان را بهم برساند و این یعنی عشق تا ابد زنده می ماند حتی اگر صورت ظا هرش تغییر کند .

گاهی باید جام ِ شوکران را لا جرعه سر کشید، بی واسطه سوخت، تا نبض مردۀ عشق شاید دوباره در هوای یک جراحت سخت با دم مسیحایی توکّل زنده شود یا پذیرفت حقیقت تلخ و حزن آوری روح را تا نهایت صبر بالا بَرد و سُکنا دهد در مأمنی که پروردگار مقدّرکرده است و گاه باید جسور بود، دل کند و هجرت کرد، وقتی برای گریه هایت پیام تبریک می فرستند و زمان ِ فانی که تو را می خواهد با خود ببر، تنها دستی تکان می دهند و هیچ امیدی سرمای زمستانیِ دستهایت را ها نمی کند.وقتی دیگر بودنت با نبودنت برایشان فرقی ندارد، نا گزیر کوله بارت را بر می داری، عذر روزهایی که ماندی  ، و دلت می خواست که بمانند ، می طلبی و می روی . . . و دلت را می سپاری به دست خدا وعشقت را می سپاری به مهربانی خدا و دعا می کنی تا ابد خوشبخت بماند. . .و دوست داری خدا حالا که دیگر شانه ای نیست آغوش بگشاید تا ابریِ چشمانت در لطافت مهربانیش پنهان شود .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 0:42  توسط شیما   | 

خستة، خستة، خسته .

دل کَند !

        نا گزیر !

               بُرید . . . !

             دل کند تا آفتابگردان کسی همیشه روبه آفتاب باشد !

دل کند تا فانوس خاطراتش در همان شبهای مهتابی بماند !

دل کند تا راه شیری ِ حیاتش رو به آسمان ِ هفتم کند نه سنگ فرش زمین !

دل کند تا قاصدکها در اعجاز این خبر سفر کنند .

تا الهة عشق تحسینش کند و مِصباح صبر روشنش .

تا خدا راضیش کند وآتش درد آبش.

تا اجبار دنیا تسلیمش کند وغربت محض تکمیلش.

تا اضطراب اشک تطهیرش کند و سورۀ زخم تفسیرش.

تا گرداب ترس رهایش کند و زورق روح جاریش .

تا انشقاق آئینه ها از خود بیرونش کشد .

تا مرثیة شک به یقینش کشد .

تا امتداد نبودنها به بودنش برساند .

تا خیمة مرگ آرامش کند .

تا خدا به حضورش بپذیرد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 18:25  توسط شیما   | 

چشم هایش را بست.

ستاره اش از آسمان سقوط کرد.

دیگر مجال ِپرواز یافته بود، لبخندی زد، مسرور رهایی محض، ساکن ِآسمان شده بود، خودش جای ِِ ستاره اش نشسته بود. از آن بالا آدمها را نگاه می کرد ،حالا که دلش  تنگ  شده بود ،نه حصار دیوارها، نه بن بست چشم ها، نه کنایۀ آدمها ،و نه هیچ چیز ِدیگر مانع اش نمی شد.

از میان ابرهای بغض کرده،ازلا به لای درختان سر به آسمان کشیده ، بی همهمۀ خیابانهای تو در تو ، در سو سو زنان ِ گاه به گاه مهتاب از پشت ابرها ،از پشت ِ پنجره های بسته سرک کشید . . .!

ابرها که بغض ِشان را گریه کرده بودند،برایش دعا کردند.

سوار بر شانه های محکم باد راهی ِ سفر شدند.

ماه لبخندهِ محجوبانه اش را به صورتش پاشید. . . چشم هایش را باز کرد، باورش نمی شد . . .!

فقط خواب دیده بود. .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 0:50  توسط شیما   | 

حسش را با تمام قشنگیش در بغچۀ خاطراتش

پیچید، تمام حرفهایش را . . . نه ! هیچ کدامشان را نگفت، همه را کنار ِ همان حسش گذاشت .

 بغچه اش را بست.

نگاهی به آیینه انداخت. دلش چقدر برای خودش تنگ شده بود ! ایستاد، در عمق چشمانش خیره شد. . .

 یادش آمد که چقدر ساده بود و چقدر. . .

 چه اشتیاقی داشت به صبحها و خورشید.

آسمان که ابری می شد، چشم ها یش برق می زدند، خیس ِ اشک می شدند.

چه صداقتِ بیهوده ای!

یاد نامه ها یش افتاد ،چقدر نامه نوشته بود !

نشست یکی یکی شان را خواند . خندید به زیبایی آن روزهایش .

نیلوفرِ بغض در گلویش پیچید. بلند شد . کنار پنجره ایستاد.

آسمان ، لباس شب پوشیده بود، هر چه گشت ستاره اش را پیدا نکرد .

باز هم یادش آمد ،چه کتابهایی که نخوانده بود ،تا نیمه های شب، از قصه های عا شقا نه ، دلتنگی های کودکانه، تا حکا یت چنگیز و بی احساسیش، هر چند . . .! فکر کرد . . .

نگاهش پرسه ای زد در تاریکی پشتِ پنجره ، خاطرش مانده بود ،بوی عطر یاس ، امامزادۀ مهربان شهر،دوست داشت صداقت ِآن روزهایش را. . .

باورش نمی شد، آدمها مثل ابرها زود گذرند. . .

اما یاد گرفته بود :(خوشا به حال ِ دلی که در سکوت گم شد و هیچ کس نگفت کجاست آن دل ِ تنگ ؟ ) هر چند تا مدتها معنای تلخش را نفهمیده بود. . .

طعم تلخی سلولهایش را منقبض کرد ، موسیقی سکوت تمام دنیایش را پر کرده بود ،سجاده اش را پهن کرد ، دلش برای خدا تنگ تر شده بود .

 گفت،  تمام حرفهای نا گفته اش را.

می دانست جز خدا دیگر هیچ کس ، آرامَش نخواهد کرد. . .

+ نوشته شده در  جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 15:3  توسط شیما   | 

طعنه ام زدند که راه روبه رویت پر است از دره های عمیق، کوههای تا آسمان، تردید های بی امان، اولش بهار است، به نیمه اش نرسیدی زمستان محض. آخرش می رسی به فصل غروب، بی رمق می نشینی در مقابل هیچ، سر که برگردانی خودت مانده ای و خودت .

باور نکردم.

می دانستم، دره هایش عمیقند، پلی ساختم، عمق شان را بی معنا کرد، می دانستم کوههایش بلندند ،بیرا هه ای یافتم، بزرگ بودنشان رنگ باخت ،از بهارش خورشید را توشه گرفتم. . . ، برای تمام زمستانش.

.می دانستم می رسم به غروب ! زیبائیش را به خاطر سپردم. . .

اما ناگزیر در مقابل هیچ بودنش زانو زدم و نشستم

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 0:40  توسط شیما   | 

آب و آیینه به دست ایستاده بود ،کنار ِدیوار.

کوچه ساکت بود و خلوت ،

 بغض گلویش را فشرد،

ولی قول داده بود. . . گریه نکند !

 چه قولِ بدی !!!

 مگر می شود آن همه ا شک را پنهان کرد؟!

چقدر صبور شده بود !

 قرآن را بالا گرفت ، خیره در چشمِ مسافرش حمدی خواند ،عبورِ بی بازگشتش را تما شا کرد.

حرف هایی که در گلویش مانده بود را گفت،

 با نگاهش.

 بغض وحشیانه می تاخت،

 اما هنوز ایستاده بود،

 قول داده بود !

جاده روبه رویش کشیده شد ،

دلش بودکه فروریخت ،زودتر از پیکرش.

 قرآن را پایین آورد، به سینه چسباند ، دستی تکان داد .

آب را به دست زمین سپرد ، خودش و مسافرش را به دست خدا . . . !

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 17:36  توسط شیما   | 

باران برایم هنوز ، یعنی نبودن تو

 

آهنگ و عطرِِِِِِِ خیسی در دور بودن تو

 

یک آسمان جدایی بین من وتو افتاد

 

من فکر فصل ِفردا غم در ربودن تو

 

صدها غزل نشسته در بی کران ِقلبم

 

از بی وفایی وعشق ، شاید ستودن تو

 

ابهامِ درد نا کی پایا ن ِقصه ام  بود

 

حیرانِ رفتنی سرد ،در پر گشودن تو

 

یک قاصدک کمی پیش جان داد در دو دستم

 

خونش به گردن عشق شام سرود ن تو

 

نذ ر ِهزار شمعی دارم که آتشش را

 

از آه گیرم و درد  فصلِ نبود ن تو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 23:14  توسط شیما   |