فکر می کردم،
تو رو دیدن یه تولد، یه طلوع ِ
تو غروبِ آشنایی
ندونستم،
که رسیدن یه بَهونه است
یه بهونه
واسه لحظۀ جدایی. . .
ندونستم !
نرسیده، تو شروع قصه میری
آرزوی زندگی رو میری و ازم می گیری
ندونستم !
که رسیدن یه بهونه است!
واسه رفتن
واسه پرپر شدن تو
واسه بیرون شدن من. . .
بی تو غریبِ غربتم آمادۀ شکستنم
با من بمون بمون بمون
با من که عاشقت منم. . .
(شاعر این شعر نمی دونم کیه). . .
صورتش و گذاشت رو خنکای سنگی که بینشون فاصله انداخته بود، دلش آروم نگرفت، بغض روزهایی که گذشته بود و شکست، اشک با تمام شفافیتش شیشۀ نگاهش و کدر کرد و آروم وبا اشتیاق تو آغوش قبر پنهان شد .
بوی رُزای سرخی که با خودش آورده بود تو خاکستری لحظه ها پیچید .
خسته بود و دلگیر . . .!
روزها گذشته بود تا تونسته بود دوباره بیاد
دلش تنگ ِ تنگ ِ تنگ شده بود .
گفت :تو بگو من چه کنم؟
. . .
چرا ساکتی ؟!
. . .
حرف بزن !
با من .
منی که دوسش داشتی.
منی که دوست دارم.
نکنه از یادت رفتم !
. . .
صدایی نیومد.
سکوت تمام دنیا رو پر کرده بود .
سرش رو بلند کرد .
. . . همیشه وقتی من عاشق تر میشدم تو ساکت تر می شدی . وقتی که من دیونه شدم . . .
تو برای همیشه سکوت کردی.
نمی بخشمت .
بلند شد.
لبخند زد،
گفت :دوست دارم .
دلش آروم شد .می دونست بازم دلش تنگ می شه ولی ناگزیر بلند شد . دستی تکون داد، قدم برداشت، وقت رفتن بود .غروب شده بود.

تکیه داده بودم به دیواره کنارِپنجره،
نگاه میکردم بارون واز پشتِ پنجره،
آسمون انگار قاب شده بود تو چارچوبِ پنجره،
فاصله انداخته بود بین من وبارون، باز هم پنجره، دستم نوشت رو صورت خیسِ پنجره،
دلم تنگ شده! پنجره،
گریه کردیم با هم، من وآسمان وپنجره !

پیش چشمم همۀ وسعت دنیا زیباست
نه ، فقط فصل ِ تو و این من تنها زیباست
شاید از گنگیِ چشمانِ تو می خواهم تا
پر دهی خستگی ام را که تمنا زیباست
حس آینه که با وسعت یک سنگ شکست
مثل خالی شدن از خواهش دنیا زیباست
شرقِ خاکیِ نگاهم پر الماس ِ غم است
گِل شد از خیسی چشمی که چو دریا زیباست
قصد رفتن بنما آبیِ بی حد و وسیع
فرصتی نیست دگر، زخم تماشا زیباست
می رود دیگر از این کوچه دگر باور کن
او که پر سوختنش در تبِ حاشا زیباست
