تبليغاتX
شکیب
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست×گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

برایم شمعی نذر کن،  شاید در این غروب که عطر بهار نارنج پیچیده در آسمان خلوتمان دستهایت مرهم زخم نا صبور ِ پیچکی شود، که تا بلندای دیوار ترک خوردۀ یک صداقت شیرین قد کشید . از بالای آن که  سرک کشید، کوچه ای مانده بود خلوت و شب زده، صدای شکستن برگ های پائیز خوردۀ سپیداری که همسایۀ دیوار به دیوارش بود، خاطرات دیروزهایی را به یادش می آورد که خاک باغچه بوی نم نم زلالی می داد که هدیه روئیدنش از آسمان بود. روزی که گمان می کرد همیشه سبز می ماند، و نمی دانست که پاییز قدمهای بلندی داردو او در هراس این قدمهاست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 13:37  توسط شیما   | 

رو به روی تابلو نیمه کاره اش نشست .

چقدر درخت ، چه آسمان صافی و کوچه ا ی که بوی کاه گِل ِ خیس می دهد ، کوچه ای که انتهایش می رسد به آسمان .

گویی اتفاقی در این کوچه افتاده ، درختهایش خم شده اند و زمینش جای قدمهایی را به دوش می کشد، می داند که تا ابد خواهند ماند شاید به یا دگار از آن اتفاق  . دوست داشت قدم بگذار در این سکوت بی نهایت خواست سقوط کند تا ژرفای یک عطش ، یک اشتیاق یک حس ناب .

دستش با قلموهای کوچک و بزرگ بازی می کرد . دستی که دل تنگ شده بود همان گرمای یک لحظه را .

کوچک ترین قلمو را برداشت در عمق رنگ تکانش داد ، دستهایش لرزید ،دستش را بالا آورد تا آغوش مشتاق بوم .پیکر نیمه ماندۀ درختی که روزها انتظار امروز را کشیده بود با تمام معصومیتش باقی مانده اش را طلب کرد  . دستش را پایین آورد .

ترسید !

 می توانست دوباره شروع کند !؟

قلمو را در خستگی انتظار رنگها رها کرد . بلند شد پنجره را گشود . بوی دلتنگی اتاقش را پرکرده بود .  . .باید دوباره درختها انتظار را مزه مزه کنند . شاید دوباره  با رنگها آشتی کند . آنروز که تصنیف عاشقانه ای در صداقت بی نظیر یک نگاه خلوت بی آلایشی را پر کرده باشد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 14:51  توسط شیما   | 

خدایا :

سلام . . .

در نفسهای به شماره افتاده ام معنای نفس را فهمیدم، وقتی بوی تو تمام دنیا را پر کرد .

دوستت دارم.

خدایا:

سلام. . .

دلم برایت تنگ شده .آنروزها چطور نگاهم می کردی؟ وقتی در تقلای کودکانه ام ،چشم هایم خیس اشک می شدند و کسی معنای دردناکشان را نمی فهمید ،تنها تو برایم آغوش گشودی .

دوستت دارم.

خدایا :

سلام. . .

وقتی که قدم هایم لرزید، دستهایت را حس کردم آنگاه که راه را نشانم دادی .

دوستت دارم.

خدایا :

سلام. . .

دوست داشتنی هایی است که رنگ می بازند در گذر زمان  و تو پر رنگ تر می شوی وقتی که در عمق حقیقت تنها تو هستی که صادقانه رفاقت می کنی .

خدایا :

سلام . . .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 20:47  توسط شیما   | 

حیف شد !

حتی به بدرقه ا ش هم نرسید !

هر چه دوید لحظه ها زود تر گذشتند و مسافرش را ندید.

بغض کرد . . .

درد تلخ خداحافظی در تمام وجو دش پیچید ، نم نم بارون دلتنگی اش را به رخش کشید ، صورتش را رو به آسمون گرفت احساس تنهایی کرد . . .

رمقی در تنش نمانده بود ، نایی برای ایستادن نداشت ، نشست، خیره مردمی را نگاه می کرد که پرسشی مبهم در چشمهای کنجکاوشان موج می زد. . . دستهایش را رو ی صورتش گذاشت از بین انگشتهایش آدمها را نگاه کرد ،هیچ کس را نمی شناخت . انگشتها یش را  بهم نزدیک کرد دلش نمی خواست کسی را ببیند . . .!

 

 

 Way Up Foliage 3

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 19:50  توسط شیما   |