تبليغاتX
شکیب
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست×گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

به چشم هایم نگاه کن بگذار زلال صداقتم تمام سادگیم را نشانت دهد. من آفتابگردان سرزمین تنهائیم، هم او که خورشید را عاشقانه دوست دارد اما دیگر پائیزان بودنم رسیده و شکوه شعر بدرود به باور برگ ریزانم رسانده است .

آخرین غزل سلام را در واپسین غروب بودنم در روز تولد قاصدکها که تنها امروز است و بس به اولین ستاره شب سپردم تا در سجادۀ سبز نیایشت وقتی که از آسمان نور طلب می کنی، هدیه سالروز عهد الستت بیت های بهم ریخته ای باشد که دیگر تا پایان بودنشان تنها یک گریۀ سیر مانده است و یک دیوان حرف نگفته برایت می فرستم که شاید برای خواندنشان قدری حوصله کافی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 21:16  توسط شیما   | 

سخنی از بزرگان:

 بهتر از زندگی ، آن چیزی است که هر گاه آن را از دست می دهی ، از زندگی بیزار شوی و بدتر از مرگ آن چیزی است که هر گاه به آن گرفتار آیی آرزوی مرگ کنی.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 11:51  توسط شیما   | 

پرنده دلت که شکست لبخند بزن ، دنیا و مردمانش ارزش گریستنت را ندارند ، با لت که زخمی شد ، گوشه ای بنشین مگذار چشم های مردمی که به خاک انس گرفته اند زمین گیرت کند .

در آسمان بمان !

زمین سرزمین مردمانی است که دنیا برایشان تمام ابدیت است، مردمی که در همهمۀ هر صبح و شامشان آوازی از مهربانی شنیده نمی شود ، دیگر نه خون نسبتی می آورد نه عشق عهدی .دیگر دلی هوای دل دیگری نمی کند.

دیوارها بلندتر می شوند تا صدای نی لبک کودکی که آه تنهائیش را در آن می دمد گوش هیچ نا شنوایی را آزار ندهد . پنجره ها کوچک تر می شوند تا کنار هیچ پنجره ای  شمعدانی اشتیاق، گل ندهد.

سرزمین دنیا بتکدۀ انسانهای است که طلوع خورشید برایشان نه طعم سلام می دهد نه معنی عشق! آغازی برای شکستنی دوباره ،

در آسمان بمان که زمین نه قصر گلهای اقاقی است نه پهنه ای برای پرنده شدن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 12:27  توسط شیما   |