گاهی دلت به کسی انس می گیرد .نگاهی اگر نه خیلی گرم آرامت می کند .دستی حتی از دور نوازشت می کند .کسی حتی دروغ هایش به خنده ات می اندازد و صداقتش به تحسینت می کشاند .گاهی کسی از فرسنگ ها فاصله به تو نزدیک می شود و حس می کنی سالهاست که با تو آشناست.گاه در یک سلام جذبه ایست می کشدت و غرقت می کند . گاه تلألو یک سادگی ساحت قلبت را تسخیر می کند و زلال بودنی تا ابد در خاطرت می ماند .
دلت تنگ می شود و نگاهت تر. باران می گیرد و تو چتر بغضت را می گشایی تا خیس ِ خیس شوی وکسی نمی داند دردت را.حتی هم او که دیروزها آشنای آشنا بود.وقت رفتن زمستان نگاهش تا ابد در خاطرت ماند و دلت شکست وقتی که حتی دستی برایت تکان نداد. . .!
گاهی رنج ِ رفتنی بزرگت می کند ، زخم کسی شاعرت و سردی ِ نگاهی مأیوست.سلامی از پس ِ سالها آشنائی تلنگری می شود برای چشم هایت.
گاهی حرف هایت را جمله می کنی ولی نمی دانی چرا وقت گفتن فراموش می کنی و چقدر زود دیر می شود . و حرف هایت نگفته می ماند . . .!
اسماعیل حیاتت را قربانی کن .
در منای زندگی، آنجا که ریسمان بلا دستهای توکلّت را می بندد و ظلمات تردید پیمودن راه را مشکل می سازد .آنجا که در دایرۀ امکان در لا مکانی از تصورت باید بال و پر دهی تا به حقیقت پرواز راهت دهند .باید تن در آتش بسوزانی تا همنشین ابراهیمت کنند و دل به عطر پیرهنی که بینایت.
باید در کویر ذره ذره سراب را بنوشی تا سیرابت کنند و در بلای عظیم گنجینه دار صبر شوی تا ایّوبت .
اسماعیل حیاتت را قربانی کن ،تا در سوختن ققنوس دلت دوباره به حیات رَسی و شاید این آخرین سوختنت باشد. شاید!