می خواستم بنویسم اما قلم قافیه را برگزید. . .
حق با تو بود٬ دست دلم را خدا گرفت
دردم به اوج رسید و مرا از شما گرفت
خوش حالم از نبودن من با تو تا ابد
زخمی نشست بر قلمم تا نوا گرفت
مرهم نه سهم کوچۀ دلواپسی ماست
پیدا شد آفتاب و غروبم شفا گرفت
آخر شدی غبار و ز آئینه شستمت
بیراهه بود عشقم و از من بها گرفت
روزی که بی گناه چو حلاج می شدم
آتش شکست در نفسم ٬ تا دعا گرفت
زنجیر التیام پراز تیشۀ تو نیست
زخمی که بوی دست خدا و سما گرفت