دیگر با تک ستاره اش میان آن همه ابر،شب چراغان نمی شود ، باید افول ناگزیرش را به تماشا بنشیند،تا در دردناکی سقوطش، پائیزان دیگری را نقاشی کند .
رو به رویش شمع کوچکی سو سو می زد ، و او با آهی که تمام سلولهایش را طی کرده بود، تنهای تنها، جشن گرفت خاطره های دیروزش را!
تمام پنجره ها را شکست ،تا دیوارها را باور کند . وقتی که عشقش به تکامل رسید.
کاش یادش داده بودند به آدمها مثل عابرانی که تنها یک نگاه مهمان یکدیگرند، نگاه کند.
آسمان در تیرگی شب مدفون می شد، سکوت در میان همهمۀ آدمها سرک می کشید ، سجادۀ دلتنگی را گشود ، چادر نماز سپیدش را به سر کرد ، می خواست تمام مناجاتش بوی یاس و اقاقی بگیرد .
دلش معجزه می خواست ، تا شفا بگیرد، بغض گره خورده ای که راه گلویش را سد کرده بود
برایت گل آوردم !
جای حرفهای تکراری تو، که بارها برایم گفته ای !
برایت گل آوردم، تا بدانی نیلوفرِ نگاهم، وقتی دیوار نگاهت را بالا می رفت ، می دانست روزی که دیوار تمام می شود، او نیز لاجرم سرنگون خواهد شد .
برایت گل آوردم !
تا سهمم از هیچستان حرفهایت، لبخند سردی شود، که با آن سیر بخندم.
برایت گل آوردم، تا شادمانه پلها را بشکنیم و دیگر درهّ ها را به تمسخر مگیریم.
برایت گل آوردم، به نشانه یِ عشق، تا پرپرش کنیم .
برایت گل آوردم !
روزهاست به دیوار بلندی که ساخته ای تکیه داده ام . پنجره ای نیست ، تا گلدان شمعدانیم را کنارش بگذارم.
برایت گل آوردم ، وقتی که دستانم، شعرهایم را دور می ریخت .
برایت گل آوردم تا سکوتم را نشنیده بگیری ، و به داشته هایت! برسی .
برایت گل آوردم.
