تبليغاتX
شکیب
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست×گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

دستش را محکم گرفت، دلش ریخت، حس کرد چیزی روی سرش آوار شد، باور نمی کرد، متحیر نگاهش کرد.

-         فقط یک ساعت.

-         نمی شه! باید بریم وقت تنگِ.

-         آخه من . . .

جمله اش را هنوز نبسته بود، که نشانش دادند، جامش لبریز شد. تا آمد خداحافظی کند، دید، چشم هایش را هم بسته اند، غصه اش گرفت. . .

با خودش فکر کرد، چرا اینقدر زود؟! دلش سوخت، دلش تنگ شد، برای همۀ لحظه هایی که می توانست خوب باشد و بد شده بود. دلش لک زد برای اینکه یک بار دیگر به آنهایی که دوستشان دارد، بگوید دوست داشتنش را . . .یادش آمد که چقدر دل شکسته بود! چه پنجره هایی که باز شده بود، به سویش برای اینکه آسمان را نشانش دهند، و او آنها را بسته بود. یاد روزی افتاد که تازه آمده بود، فکر می کرد، وقت بسیار است، اما تازه فهمیده بود که روزها می گذرد، بی آنکه گاه برای جبران آنچه می کنیم، حتی لحظه ای فرصتمان دهند .

اما، یاد روزهای قشنگ روی زمین بودنش هم افتاد، غروب هایی که زیر رگبار باران تا امام زاده می دوید، که شمع های نذریش را روشن کند. یاد صبحهایی که با اشتیاق به خورشید سلام می کرد، سجاده اش را می بست، نفسی عمیق می کشید. پائیزها وقتی برگها می شدند لباس زمین دلش می گرفت، از جدا شدن از عهد شکستن بدش می آمد، دلش می سوخت برای برگها که روزی نفس هدیه داده بودند، به اهل زمین و حالا آنها بی تفاوت روی قلبشان پا می گذاشتند، می شکستنشان و نمی شنیدند صدای هق هقشان را. یاد بهار ها وقتی که شاخه ها سبد های پر شکوفه می شدند، زیر نم نم باران کنار حوض آبی کوچکشان سر به سر ماهی های قرمز سفرۀ هفت سین می گذاشت، با خودش گفت:کاش یک بار دعایم وقتی که می خواندم یا مقلب الاقلوب و الابصار . . .اجابت می شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 19:40  توسط شیما   | 

پنجره را باز کن، به چشم هایم نگاه کن،خودت را ببین، از دریچۀ چشم های من، من آئینه می شوم، در برابر تو، تا ببینی هر چه چشم هایم را رخصت دیدن داده ام، همه زیبا بود و من شیفتۀ همان ها شدم. قرآن را بالا بیاور. . .

به چشم هایم نگاه کن، وقتی که اشک هایم را هدیه می دهم به تو در زلالی اش بارها وضو گرفته ام، نماز خوانده ام، دعا کرده ام، برای یا کریم های دلت، برای پرستوهای دلم.  

 از زیر قرآن می گذرم، آب را میان همان کاسه های سفالی آبی رنگ بریز،روی آب گل های پرپر شده. حالا دیگر وقت رفتن است، چیزهای با ارزشی که به سختی یافتمشان را در کوله بارم می گذارم .این می شود، سوغات این سفر، یادگاری هایی برای همیشه . . .

نمی دانم، چرا هر چه می نویسم، آن چیزی نمی شود که می خواهم .شاید برای بار دیگر قلم را ذبح کنم، در سراچۀ کلمات تا جمله ها ببارد از درد ناکی آوایش. . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 12:55  توسط شیما   |