تبليغاتX
شکیب
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست×گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

دست هایت را باز کن ، بگذار ستاره بکارم میان آن. سپیده که سر بزند، دیگر این مهتاب تا ابد خسوف خواهد کرد. آخرین جرعه از عطر شب بو ها را سر بکش، میان دشت های وسیع نرگس با من قدم بزن، بگذار عاشقانه ترین سلام سهم من باشد، و شیرین ترین بدرود سهم تو. . . بیا همین یک بار، حرفهای زلال بزنیم، اعجاز کن میان این همه اندوه .

قصد قربت می کند ربنای شور انگیز دلم، تا میان سرزمین آفتاب، که امام رئوف، آیینه دار مهربانی خداست، دعای چشم هایم اجابت شود، و اکسیر مرهم بی پایاینش، زخم روزهای رفته را التیام بخشد. می خواهد باران ببارد، آسمان دلش گرفته است، می خواهم دست هایم را میان پنجره هایی که باز می شوند به سمت بهشت، گره کنم، تا میان آن همه سوز که از آن همه دل بلند می شود، سردی آهم بلوای تازه ای به پا کند، تا پشت دیوارهای زمخت و سر به فلک کشیدۀ درد، باغچه ای بسازم، که آفتابگردانش قد می کشد، اوج می گیرد، میان شهامت آفتاب، وقتی که می تابد، سخاوت ابرها، وقتی که می بارند، و حقیقت رنج، وقتی که از خاک دل می کند. چقدر اینجا به آسمان نزدیکم. بوی عطر خاک باران خورده می آید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 14:0  توسط شیما   |