تبليغاتX
شکیب
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست×گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

نقطه سر خط!

شاید آغاز، شاید هم پایان!

نقطه.

دیکته ات تمام شد . . .  وای! چقدر غلط داری!

این خط خطی ها چیست؟ این جای اشک ها! باز هم حواست نبود؟!

سادگی کردی، وقت دیکته نوشتن، دلت را برد، آواز گنجشکی که برای دلش می خواند. تو بگو ، با این همه غلط نمره ات را چند بدهم، خوب است؟

این همه نقطه گذاشتی جای کلمه ! مگر دنیا ندارد آن کلمه ای که تو با آن حرف بزنی؟ یا نه! نقطه همان بغض های نهفته اند؟ حرف های نگفته ؟ همان دلتنگی های بی ثمر؟ همان . . . تو بگو نقطه یعنی چه؟. . . شاید یعنی سکوت؟ یعنی که حرفی باقی نمانده؟!

اما نه ، گمان نمی کنم. تو چشم هایت دیوان قطوری است، از یک بودن ، یک رفتن!

راستی، یادمان رفت، دیکته ات را تک گرفتی ، رد شدی، نمره ات را می گذارم جای حواس پرتی دلت!جای . . .  نمی دانم!

شاید اگر دوباره، این بار زیبا بنویسی، نه خط خطی کنی . نه این همه نقطه بگذاری. یک راست حرف دلت را بزن یا عالم بهم می ریزد، یا تو به آنچه می خواهی می رسی.

نقطه سر خط

پایان!

دیگر سر خط معنا ندارد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 11:24  توسط شیما   | 

صحن دلت را آب و جارویی بزن، گلدانهای شمعدانی بغضت را کنار حوض کوچک چشم هایت بگذار، آسمان امروز صاف و آفتابی است.

بگذار روی احساست نور بتابد، تا تو انعکاس روشنی شوی از تمام آنچه بر دلت مانده است.چه سخت و دشوار می نماید، اما دیگر باید ممکن شود.

 می گویند برای رسیدن ناگزیر باید بروی، اما هیچگاه نشِنیدم برای فراموش کردن کدامین نسخه را پیچیده اند.

صحن دلت را آب و جارویی بزن، شمع های نذریت را بردار، امروز آسمان خدا آبی است، بیا دانه دانه روشنشان کنیم، راستی، خدا دارد نگاهمان می کند، داستانت را زیر لب زمزمه کن. وسیع قلب مسافری می داند آنچه را باید بداند و تو مانند او لبالبی از نگفته هایی که او نمی داند و می دانی که نخواهد دانست، که تو هرگز حتی به آنها اشارتی نکرده ای. اما بیا به همین نم نم کوتاه قناعت کن، زمین که تر می شود، و بوی عطر خاک باران خورده عطر دلتنگی ات َمی شود و تو باید تا ابد با این همه دلتنگی انس بگیری و دیگر لب از لب وا نکنی و این چه تفسیر شاعرانه ای است، از درد، و چه تعبیر منصفانه ای از خیال! و این همان راهی است که سالها عابرانی خسته از دیروزها رفته ا ند و گاه صعود کرده اند و گاه جان سپرده اند و این دو از زیبایی لبریزند.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 21:41  توسط شیما   | 

نمی دانم، چرا خرداد همیشه غم دارد! یک غم مبهم، انگار چیزی روحت را می خراشد و جام چشم هایت پر می شود از قطره قطرۀ روحت و باران می گیرد، و بازهم این بغض، جاودانه می ماند! و من سالهاست که نمی دانم چرا؟

گاهی وقتی کسی را از دست می دهیم، تازه می فهمیم، که بودنش چه طعم شیرینی داشت. وقتی کسی را زیر خروارها خاک پنهان می کنیم، تازه یادمان می افتد که زخم هایی در دلش پنهان بود، و ما می توانستیم مرهم کوچکی باشیم، اما دریغ کردیم! و نمی دانم که مرگ چرا این همه تلخ است!

گاهی که دیگر دیر می شود، دلمان آن قدر تنگ می شود، که دوست داریم کسی را از میان تمام لحظه های دیروز بیرون بکشیم، روبه رویش بنشینیم و کمی دوستانه حرف بزنیم، جای جَدلهای کودکانه. کمی مهربانانه چشم بهم بدوزیم، جای دزدیدن نگاه، و کمی لبخند هدیه دهیم، جای زخم زبان.

و گاهی مرگ آنقدر زود گریبان انسان را می گیرد، که تنها افسوس می ماند و دیگر هیچ، و تازه می فهمیم که دنیا با همۀ بزرگیش جای کوچکی است، با همۀ زیبائیش جای دلبستگی نیست، که دلبستگیهایش همه درد می شود، برای پیکر خسته ات و روح متلاطمت. مگر آن راهی را برویم که خدا در آسمانی کتاب مقدسش فرمود و چه زیبا منزلی آنگاه در انتظار آمدن ماست. . .!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 23:20  توسط شیما   | 

(ای پرستوی خوبی! ای پرستوی سفر کردۀ من، کی می دونه جز من و تو، تویِ این دنیایِ تاریک و سرد، شقایق مردنی نیست، شقایق رفتنی نیست.) چه کسی می داند، پشت این زخم نهان، یک سبد عشق نهان کرده دلم، بغض دارد سخنم،حرف نا گفته فراوان دارم، از دروغی که نگاهت هر روز، با کمی خنده نثارم می کرد. چه کسی می داند، گاه یک غزل از عمر قلم می کاهد، شاعری در پس یک بیت غزل می میرد، باغچه می شود مدفن یک جوجه کبوتر، که کمی پیش، گربه ای بال و پرش را بوئید. چه کسی می داند، حال فوّ اره درآن لحظه که از اوج فرو می آید، چه غم انگیز و دلش طوفانی است. چه کسی می داند، ساده بودن، مثل باران، تا ابد زیبایی است.

  چه کسی می داند؟؟؟ 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 17:15  توسط شیما   |