تبليغاتX
شکیب - قربانی
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست×گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

اسماعیل حیاتت را قربانی کن .

در منای زندگی، آنجا که ریسمان بلا دستهای توکلّت را می بندد و ظلمات تردید پیمودن راه را مشکل می سازد .آنجا که در دایرۀ امکان در لا مکانی از تصورت باید بال و پر دهی تا به حقیقت پرواز راهت دهند .باید تن در آتش بسوزانی تا همنشین ابراهیمت کنند و دل به عطر پیرهنی که بینایت.

باید در کویر ذره ذره سراب را بنوشی تا سیرابت کنند و در بلای عظیم گنجینه دار صبر شوی تا ایّوبت .

اسماعیل حیاتت را قربانی کن ،تا در سوختن ققنوس دلت دوباره به حیات رَسی و شاید این آخرین سوختنت باشد. شاید!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 13:51  توسط شیما   |