اسماعیل حیاتت را قربانی کن .
در منای زندگی، آنجا که ریسمان بلا دستهای توکلّت را می بندد و ظلمات تردید پیمودن راه را مشکل می سازد .آنجا که در دایرۀ امکان در لا مکانی از تصورت باید بال و پر دهی تا به حقیقت پرواز راهت دهند .باید تن در آتش بسوزانی تا همنشین ابراهیمت کنند و دل به عطر پیرهنی که بینایت.
باید در کویر ذره ذره سراب را بنوشی تا سیرابت کنند و در بلای عظیم گنجینه دار صبر شوی تا ایّوبت .
اسماعیل حیاتت را قربانی کن ،تا در سوختن ققنوس دلت دوباره به حیات رَسی و شاید این آخرین سوختنت باشد. شاید!