تبليغاتX
شکیب - کاش
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست×گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

دیگر با تک ستاره اش میان آن همه ابر،شب چراغان نمی شود ، باید افول ناگزیرش را به تماشا بنشیند،تا در دردناکی سقوطش، پائیزان دیگری را نقاشی کند .

 رو به رویش شمع کوچکی سو سو می زد ، و او با آهی که تمام سلولهایش را طی کرده بود، تنهای تنها، جشن گرفت خاطره های دیروزش را!

تمام پنجره ها را شکست ،تا دیوارها را باور کند . وقتی که عشقش به تکامل رسید.

کاش یادش داده بودند به آدمها مثل عابرانی که تنها یک نگاه مهمان یکدیگرند، نگاه کند.

 آسمان در تیرگی شب مدفون می شد،  سکوت در میان همهمۀ آدمها سرک می کشید ، سجادۀ دلتنگی را گشود ، چادر نماز سپیدش را به سر کرد ، می خواست تمام مناجاتش بوی یاس و اقاقی بگیرد .

 دلش معجزه می خواست ، تا شفا بگیرد، بغض گره خورده ای که راه گلویش را سد کرده بود . . .

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 22:30  توسط شیما   |