چرا تلخ ! شیرین، وقتی که تو می خندی .
بیا.
حالا ببین من صبورم یا او؟
بیا حالا که باید باشی، رفته ای، همیشه هر وقت که باید نبودی و طعم تنهایی چاشنی قدم هایم بود.
پنجره ها را باختم در قمار!
و می بینم که من صبورم نه او!
بیا حالا که باید ببینی چشم هایت را بسته ای ؟
طرح تابلوی عشقم، یک آبی بی انتها بود. نه خطی نه نقش دیگری .
حالا می بینم که بازی رنگ ها را بلد نبودم، بیا، حالا که باید سادگیم را ببینی، غرق رنگین کمان شده ای؟
باز رنگ ها چشم هایت را دزدیده اند!
اینجا فریبم داده اند، عاشقانه ترین حرفها، و من . . . !
نه !
دروغ گفتم !
فریب نخورده ام.
بیا حالا که باید صدایم کنی سکوت کرده ای ؟
باران، همان شعر مکرری است که خواندنش را یادم دادی .
راستی وقتی که شعر خواندم، رفته بودی؟
من مسافرم!
برایم آب و قرآن بیاور. دلم دارد می ترکد. شعرهایم را نگه دار.
باید این بار آسمان، رقص پروازم را تماشا کند.