تبليغاتX
شکیب - سفر
زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست×گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

پنجره را باز کن، به چشم هایم نگاه کن،خودت را ببین، از دریچۀ چشم های من، من آئینه می شوم، در برابر تو، تا ببینی هر چه چشم هایم را رخصت دیدن داده ام، همه زیبا بود و من شیفتۀ همان ها شدم. قرآن را بالا بیاور. . .

به چشم هایم نگاه کن، وقتی که اشک هایم را هدیه می دهم به تو در زلالی اش بارها وضو گرفته ام، نماز خوانده ام، دعا کرده ام، برای یا کریم های دلت، برای پرستوهای دلم.  

 از زیر قرآن می گذرم، آب را میان همان کاسه های سفالی آبی رنگ بریز،روی آب گل های پرپر شده. حالا دیگر وقت رفتن است، چیزهای با ارزشی که به سختی یافتمشان را در کوله بارم می گذارم .این می شود، سوغات این سفر، یادگاری هایی برای همیشه . . .

نمی دانم، چرا هر چه می نویسم، آن چیزی نمی شود که می خواهم .شاید برای بار دیگر قلم را ذبح کنم، در سراچۀ کلمات تا جمله ها ببارد از درد ناکی آوایش. . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 12:55  توسط شیما   |